ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 14 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

تولد 3 سالگی ارشیا کوچولوی من

23 مهر 1388 یه فرشته کوچولوی مهربون به دنیا اومد که الان همه دنیای منه ! به زمین خوش اومدی فرشته مهر و زیبایی ! من امروز به تو فکر میکنم....به زمانی که چشم گشودی و آغوش زمان ضربان قلبش را با تو یکی نمود .... و دنیایم با تو آغاز شد.... ارشیای کوچولوی من... پسر نازم...عاشقتم...خیلی زیاد... تولد 3 سالگیت مبارک!   عکسای گل پسرمو تو ادامه مطلب با هم ببینیم......... امسال منو بابایی میخواستیم یه تولد کوچولوی 3 نفره واست بگیریم ولی دیدیم مامانجون اینام هستن گفتیم پس یه هفته زودتر واست تولد بگیریم که همه باشن.واسه همین 19 مهر تولدتو جشن گرفتیم.که اتفاقا شد 3 تا تولد با یه جشن ! یکی که تولد ارشیای خو...
23 مهر 1391

خیلی خوشحالم :)

بعد از کلی اصرار، مامانجون و باباجون و علیرضا اومدن تهران.چه روزای خوبی بود حیف که زود تموم شد  اینجا که بودن خیلی خوش گذشت... داشتیم میرفتیم زیارت که ارشیا و علیرضا تا این جناب اسبو دیدن گیر دادن پیاده شیم باهاش بازی کنیم!   وای که هرکاری دایی کوچولو بکنه تو هم باید انجام بدی! مواظب باش نیفتی!   زیارت قبول فسقلی ها ! ...
15 مهر 1391

این کاراتو که میبینم یاد مورچه ها میفتم!!!

چند وقته عادت کردی هربار میریم خونه مادرجون به عمو محمد گیر میدی که بره اسباب بازیهای بچگیشو واست بیاره بازی کنی...آخر شبم که برمیگردیم خونه یکیشونو برمیداری میگی اینو من با خودم میبرم! الان خونمون پر شده ازشون! مثل مورچه ها که دونه هاشونو یه جا جمع میکنن، تو هم اسباب بازیهای محمدو جمع کردی اینجا.منم بهت یاد دادم هردفعه یه اسباب بازی ببری تا اجازه بدم یه دونه دیگه بیاری...خدا روشکر که قبول کردی این تریلی هم مال محمده....دو دستی هم چسبیده بهش!یه وقت از دست ندیش!!! ...
13 مهر 1391

بزرگ مرد کوچک!

کوچولوی ملوس من ! امروز صبح زود بیدار شدی ، با بابایی حاضر شدی و با من خدافظی کردی رفتی سر کار!!! منم سپردمت به خدا و بابایی !   میگم بزرگ مرد کوچک، بیخود نمیگم که! اون از سر کار رفتنت...اینم از گیتار و کلاه عمو مسعود که کش رفتی و واسه خراب کردنشون نقشه کشیدی!!!   اینجام 2 سال و 10 ماهته....ارشیا جونم نمیدونی چقد عاشق خنده هاتم...پس همیشه بخند....   ...
8 مرداد 1391

ارشیا و بهار 1391

ارشیای من ... عیدت مبارک نفس طلا ! سال نودم تموم شد و پسرکم قدم گذاشت به سال 1391 . عزیزدلم از خدا برات یه سال خوب و خوش میخوام.امیدوارم هر3تامون کنار هم یکی از بهترین سالای عمرمونو تجربه کنیم... امسالم طبق معمول هر سال عید رفتیم مشهد...دردونه مامان تو روز به روز بزرگتر میشی و هربار نسبت به دفعه قبل از مسافرت بیشتر لذت میبری.   خب ! میریم ادامه مطلب با چند تا عکس از ارشیا و بهار.... یادته سال 90 گفتم دنبال یه لباس سفید بودم برات ولی گیر نیاوردم؟ امسال بلأخره پیدا کردم! خیلی بهت میاد عزیزم. اینم بگم که خودت اسم این لباستو گذاشتی لباس دکتر کپی!!!   ارشای من تو حرم امام رضا ...
7 ارديبهشت 1391

ارشیا و پارک و شهربازی

توی این پست میخوام عکساتو که تو پارک یا شهربازی ازت گرفتیم بذارم. مطمئنم خودت از این قسمت بیشتر  از بقیه وبلاگت خوشت میاد!   اینجا پارک نزدیک خونست...یک سال و 10 ماهته.   اینجام تیراژه هست...یه سال و 11ماه   بازینو....2سالته   پا ، تو کفش بزرگترا کردی؟ پاشو بچه این بازی واسه تو خوب نیست! اینم یه پارک دیگه! به لطف شما دیگه همه پارکای شهرو میشناسیم     ...
30 آبان 1390

دو سالگی پسرم تموم شد

تولدت مبارک ای گل گلدون من هزارسال زنده باشی بسته به تو جون من! این هدیه تولد پیشکش چشمای تو نازگل زیبای من چشام زیر پای تو! عزیز دل مامان عشق مامان نفسم..... دو سالتم تموم شد و باز من هیچی متوجه نشدم.... خداجونم شکرت به خاطر این پسر نازی که بهمون عطا کردی.... امشب 26 مهر 1390 جشن تولد دو سالگیت تموم شد.خیلی خوش گذشت بهمون اگرچه یه جشن کوچیک خونوادگی بود! مهمونامون آقاجون و مادرجون و عمو مسعود و محمد بودن... بابایی واست  یه قطار خوشگل خرید خیلی دوسش داری...از وقتی کادوهاتو باز کردیم رفتی سراغ قطار ومهمونی رو ول کردی!!! البته بقیه مهمونا هم زحمت کشیدن و واست ...
26 مهر 1390

مسافرت شمال

١٥ شهریور با بابایی و خاله سمیرا اینا رفتیم شمال. از جاده چالوس رفتیم سمت نمک آبرود ویلایی که از طرف اداره به بابایی داده بودن. خیلی خوش گذشت جای همه خالی! صبح رفتیم دریا و شبم رفتیم کلاردشت. همکار بابایی یه سوئیت خوشگل داد بهمون.جاده کلاردشتم خیلی خیلی قشنگ بود. هواشم که سرد و مه آلود... صبح دوباره رفتیم دریا. شب رسیدیم محمود آباد.یه خونه گرفتیم و خوابیدیم.صبح که بیدار شدیم اول رفتیم بازار محلی محموداباد.منو بابایی این بازارو خیلی دوست داریم. پره از سبزی و میوه های تازه و خوردنی های شمالی!!! بعدشم راه افتادیم سمت تهران. به تو که خیلی خوش گذشت.از اینکه جاهای جدیدو میدیدی کلی ذوق میکردی.تو دریا هم که حسابی آب بازی کردی. ...
21 شهريور 1390

ارشیا و بابایی!!!!

خیلی وقته که بابایی اصرار داره یه روز تو رو با خودش ببره سرکار! نمیدونم آخه این چه کاریه؟؟؟؟ میترسم نتونه مواظبت باشه و یه روز کامل از پس تو بر بیاد! حتما خسته میشه... چیکار کنم؟؟؟ 3/6/1390     اومدم با چند تا عکس بلاخره بابایی تو رو برد سرکار ! اینطور که تعریف میکرد به هردوتون خیلی خوش گذشته.خوشحالم. میگفت ساعت کاری که تموم شده گریه میکردی و نمیومدی خونه.خونه که رسیدی خواب بودی ولی وقتی بیدار شدی تا آخر شب نق میزدی که چرا از سرکار اومدیم خونه! بابایی گفت چند وقت دیگه هم میخواد ببرتت قربونت برم عزیزم... مادرجون چند وقته گیر داد...
16 شهريور 1390

گریه پسرمو در اوردم!

عشق مامان دیدم خیلی ماه شدی داری واسه خودت نقاشی میکشی گفتم بذار دو سه تا عکس بگیرم ازت...اینقد گفتم حالا بخند که آخرش گریت گرفت ببخشید عزیزم ...
6 شهريور 1390